تبليغاتX
سکوت عشق

سکوت عشق

http://apadanaa.ir/%D8%B9%D9%83%D8%B3/1285570952606705_orig.jpg


قوانین علم را به هم زده ای!

نبودنت وزن دارد!

تهی...اما...سنگین...

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت18:4توسط فروغ | |

http://www.zoy.ir/wp-content/uploads/2010/02/996.jpg



سکوت کردم
به اندازه تمام حرف هایم...
نــه از بـی نـــیـازی
بــلـکـه از نـاچـاری...
____________________________________________

+نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت18:41توسط فروغ | |

http://dl.alamto.com/2012/image/nowruz/nowrooz17.jpg

عید واقعی از آن کسی است که

آخر سالش را جشن بگیرد

نه اول سالش را..!!!!!!!

+نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت16:48توسط فروغ | |



اینبار تو سکوت کن....

شاید صدای شکسته شدن قلبی را شنیدی!!!!!

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت17:36توسط فروغ | |

http://www.iranvij.ir/upload/images/f76q7nrdlgy2as1om7v1.jpg

آنقدر فریادهایم را سکوت کردم

که اگر به چشمانم بنگری

     کر میشوی...

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت17:49توسط فروغ | |


http://farshadweb.persiangig.com/image/weblog/TIERD.JPG



سکوتم را به پای رضایتم ننویس...

که هر چه کشیدیم از دهانی بود

که بی موقع گفت:

دوستت دارم

+نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت22:54توسط فروغ | |

http://inlinethumb29.webshots.com/44828/2610105150104487211S600x600Q85.jpg

یادمان باشد:

آن زمان که از دست دادن عادت میشود

بدست آوردنم دیگر آرزو نیست....!!!!!!!!

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت16:22توسط فروغ | |

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد
خیلی ممنون....
واسه همه چیز.....
واسه هر اشکی که رو گونه هام ساختیش....
واسه دلی که هزاران بار شکستیش...
اما نفهمیدی که با کارات منو وابسته ی خودم کردی
نه خودت...!!!!!!!!!
ممنون از اینکه رهام کردی...

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت17:19توسط فروغ | |

هر گاه که فکر میکنم برخاسته ام پایم به جایی میخورد و میافتم


هر گاه که فکر میکنم که برخاستن کاری است بس دشوار


 بر میخیزم وبه راهم ادامه میدهم


حالا بعد از یک بار دیگر به زمین خوردن برخاسته ام


 گرد و خاک را از لباسم پاک میکنم


ساکم را بر میدارم و به راه می افتم


این بار راهی را برمیگزینم که تو در مسیرش نباشی


 راهی که حتی جای پایت را باد جارو کرده باشد وبویت را باران شسته باشد


 دیگر وقتی که داری به زمین می خوری به من تکیه نخواهی داد


اعتماد در رابطه با تو مفهوم خود را برای چندمین بار از دست داده است


 و جایش را به تردید داده است . دهانت بوی دروغ میدهد


می خواهم از تو متنفر باشم


به همین سادگی!


+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت9:52توسط فروغ | |

فردا واسه من خیلی روز مهمیه!!!!!!!!!!!

واسه همین دوست دارم بنویسمش که همیشه یادم بمونه....

خیلی استرس دارم....

یه حال عجیبی دارم...

فردا میتونه روزی باشه که من به یکی از آرزوهام برسم....

البته اگه تمام تلاشمو بکنم....

خدایا میدونی که تمام امیدم به توئه....

پس فردا حتی یک لحظه هم تنهام نذار....

به امید تو....

خدای مهربونم.........

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت18:7توسط فروغ | |

تا نیایی گریه نخواهم کرد!

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت12:31توسط فروغ | |

http://www.parsianfun.com/upload/images/tw1iu1xjycz8hdgad8a.jpg

بی خیال حرفایی که تو دلم جا مونده

بی خیال قلبی که این همه  تنها مونده......

آخه دنیای تو دنیای دلای سنگیه

واسه تو فرقی نداره دل من چه رنگیه......

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت22:8توسط فروغ | |

http://www.iranax.ir/uploaded/pc94e0d3b8d6cf339fe3b4b19aa49b86cb_black,,,white,portrait,woman,top,50,face,pose-750b0194e0ab0ba9e6ed046ed5eebd43_h.jpg

این روزها آنقدر غمگینم

که در حسرت یک لبخند مانده ام.....

شادیهایت را خریدارم....

فروشیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


+نوشته شده در یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت17:44توسط فروغ | |

http://shetabdownload.com/uploads/7sin_logo.jpg

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت18:12توسط فروغ | |

تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت
=============================================

 فروغ فرخ زاد
 
من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

 

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت13:2توسط فروغ | |


می خواهم برایت بنویسم. اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟
 
از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک،
مجبور به زیستن هستم.
 
از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟
از چه بنویسم؟
 
از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟
 
ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد.
 
از چه بنویسم؟
از قلبی که مرا نخواست یا قبلی که تو را خواست؟
 
شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم،
دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند.
 
شاید از اینکه زود دل بسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم
به نوعی گناهکاری شناخته شدم.
 
نه!نه! شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید،
یا ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود. عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم.
 
که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای ((دوست داشتن))را درک کنی...
امّا هیهات.... که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی...
از من بریدی و از این آشیان پریدی...

+نوشته شده در یکشنبه پنجم دی 1389ساعت11:45توسط فروغ | |

همیشه هر وقت دوستام به وبم سر میزدن بهم میگفتن از نوشته هات معلومه که خیلی غمگینی و دلت شکسته ...

اما من می گفتم نه اینجوری نیست .....تمام نوشته هامو دوست دارم اما هیچ کدومشون به من مربوط نمی شن.... فقط واسه اینکه یه چیزی گفته باشم نوشتمشون....

اما حالا....

حالا وقتی خودم نوشته هامو میخونم می بینم چقدر به خودم ربط پیدا کردن.... مطالبی که هیچ حسی بهشون نداشتم.... اما الان با خوندنشون به حس درونی خودم پی میبرم... می فهمم که من تا الان

با همه روراست بودم جز خودم....

همه رو باور کردم جز خودم....

همه رو دوست داشتم جز خودم...

غصه ی همه رو میخوردم جز خودم.....

اما خودمو فراموش کرده بودم.....

دلم واسه خودم تنگ شده....

می خوام این بار خودمو باور کنم نه کس دیگه ای رو.....

+نوشته شده در پنجشنبه دوم دی 1389ساعت11:5توسط فروغ | |

دگر حس شقایق را نداری ، هوای قلب عاشق را

نداری و از چشمان خونسرد تو پیداست

که دیگر حس سابق را نداری . . .

+نوشته شده در چهارشنبه یکم دی 1389ساعت18:17توسط فروغ | |

این بار دلم نه برای آدمی....

نه برای ملکی...

نه برای عشقی...

نه برای چیزی...

که دلم برای خودم تنگ شده است!

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت12:3توسط فروغ | |

چندیست تمرین میکنم

من می توانم! می شود!

آرام تلقین میکنم.

حالم، نه،  اصلآ خوب نیست...

تا بعد بهتر می شود!!

فکری برای ِ این دل ِ تنهای ِ

 غمگین میکنم.

من می پذیرم رفته ای،

و بر نمی گردی همین!

خود را برای ِ درک این، صد بار تحسین میکنم.

کم کم ز یادم می روی،

این روزگار و رسم اوست!

این جمله را با تلخی اش

صد بار تضمین میکنم.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت10:24توسط فروغ | |

این روزا دلم با خودم نیست

یه لحظه آروم نمی گیره....احساس میکنم می خواد بشکنه...

نه!شاید می خواد بزرگ بشه تا بتونه دنیا رو با تموم بی رحمیاش تحمل کنه...

می خوام این روزا حتی ۱لحظه هم تنهاش نذارم آخه اون بدون من می میره...

همش گریه میکنه...از اون حرف میزنه....باور نداره که اون ترکش کرده...

آخه هنوز نگاهش به در قفل مونده...

بهش میگم ۱ روز انتقامتو ازش میگیرم....

اما دلم میگه امن که کاری نکرده...فقط منو به دل خودش عادت داده...

دل چیز باارزشیه اینجور دربارش نگو....

۱ لحظه بهش خیره شدم دیدم که دل بیچاره دیگه گریه نمی کنه

 آخه دیگه تو سینه ی من نیست که بتپه 

اون منم با خودش برد

آخه منم وابسته ی اونم......

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت10:17توسط فروغ | |

همه چیز را فروختم جز آن صندلی که جای تو بود !

شاید آن روز که برگشتی خسته باشی ...

نیمکتی جالب

+نوشته شده در پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت11:17توسط فروغ | |

این بار می خواهم از تو بگویم

تویی که وجودم را به او وابسته می دانم

این بار می خواهم برای تو گریه کنم

تویی که لایق عشقی

نه عشق زمینی.........

بارها وبارها با تو گفتم دردم را...

اما تو.!!!

می خواهم تو را احساس کنم..

می خواهم مرا باور کنی.........

می خواهم لحظه ی مرگم در آغوش تو بمیرم..

می خواهم مال من باشی........

.......................................................خدای مهربان من.................................................

 

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت11:7توسط فروغ | |

می خواهم با تو باشم تا بودن در کنارت را احساس کنم

می خواهم مرا بفهمی تا ابر را برایتبارانی کنم

می خواهم حتی لحظه ای مرا فراموش نکنی

چرا که

فراموشی مرگ را برایم میسازد......

پس عشق مرا در دلت بساز هر چند که آجرهایم کاهگلیست......

 متن از:خودم

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت18:21توسط فروغ | |

ياد گرفتم که عشق با تمام عظمتش 3-2 ماه بيشتر زنده نيست


 ياد گرفتم که عشق يعني فاصله


 و فاصله يعني 2 خط موازي که هيچگاه به هم نمي رسند


 ياد گرفتم در عشق هيچکس به اندازه خودت وفادار نيست


 و ياد گرفتم هر چه عاشق تري 


 تنهاتري

http://www.chopogh.com/upload_images/images_medium/dokhtaram_0_8817.jpg

 

+نوشته شده در چهارشنبه نهم دی 1388ساعت12:37توسط فروغ | |

+نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت18:47توسط فروغ | |

سلام خدای خوبم....چطوری ؟هنوزم با اینکه خیلی بدم بازم دوستم داری؟هنوزم میتونم باهات حرف بزنم؟هنوزم میتونم بگم دوستم داشته باش؟

هنوزم...

هنوزم....

دیگه داره حالم بهم میخوره از این همه گناه ...از این همه بیهودگی............

خدایا

برای کاری که می بایست می کردم و نکردم

برای اشکی که می بایست می ریختم و نریختم

برای دلی که نباید می شکستم وشکستم

برای...

برای...

مرا ببخش!!!!

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت9:53توسط فروغ | |

من

عاشقم

......

زنده باد عشق

.....

زنده باد زندگی

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت16:59توسط فروغ | |


ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟

جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم .

تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري،

قلب ميزارم که جا بدي،

اشک ميدم که همراهيت کنه،

و مرگ که بدوني برميگردي پيشم

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت18:13توسط فروغ | |

پاييز در راه است برگ ها سستي را احساس ميكنند انگاردير يا زوى بايد رخت ببندند وبروند

ميگويند پاييز را داغ عشق اينگونه زردروزگار كرده است پاييز اينگونه نبود ازدرد فراغ ترجيح داده اينگونه بخواب برود

وچشمهايش را بروي تمام غصه هايش ببندد نميدانم شايد هم خودش را بخواب زده ودر سکوت  به غصه هايش

 بر چسب قسمت را میزند. پاییز یاد گرفته که دیگر به هیچ چیز دل نبندد حتی برگهای درختان..یاد گرفته که هیچ

 چیز ماندنی نیست جز خدا.پاییز غروب برایش مبهم نیست او غروبهای تلخی گذرانده ورنگهای زیادی را زرد کرده

است او میداند عشق افسانه نیست.

آری پاییز هم روزی عاشق بود.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت18:11توسط فروغ | |